كوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست

هرچه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست


به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسید

آن چه مانده ست مرا غیره پشیمانی نیست


كارم این است كه تا صبح فقط در بزنم

غربتی سخت تر از بی سر و سامانی نیست


جگرم تشنه ی آب و لبِ من تشنه ی توست

بین كوفه به خدا مثل ِ من عطشانی نیست


 من از این وجه ِ شباهت به خودم میبالم

قابل سنگ زدن هر لب و دندانی نیست


من رویِ بام چرا؟ تو لبِ گودال چرا؟

دلِ من راضی از این شیوه یِ قربانی نیست


موی من را دم دروازه به میخی بستند

همچو زلفم به خدا زلف پریشانی نیست


زرهم رفت ولی پیرهنم دست نخورد

روزیِ مسلمت انگار كه عریانی نیست


كاش میشد لبِ گودال نبیند زینب

بر بدن پیرُهَن ِ یوسفِ كنعانی نیست


سوخت عمامه ام امروز ولی دور و برم

دختر ِ سوخته یِ شام غریبانی نیست


هرچه شد باز زن و بچه كنارم نَبُوَد

كه عبور از وسط شهر به آسانی نیست


دستِ سنگین، دلِ بی رحم، صفات اینهاست

كارشان جز زدن سنگ به پیشانی نیست


دخترم را بغلش كن به كنیزی نرود

چه بگویم كه در این شهر مسلمانی نیست






برچسب ها :
پنجم شوال ورود حضرت مسلم علیه السلام به کوفه ,  اشعار حضرت مسلم ,  شعر مسلم ابن عقیل(ع) ,  اشعار شهادت حضرت مسلم(ع) ,  پیامک های ورود مسلم (ع)به کوفه , 

نوشته شده در جمعه دهم مردادماه سال 1393 ساعت ساعت 14 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | آخرین ویرایش در یکشنبه دوازدهم مردادماه سال 1393 ساعت ساعت 18 و 30 دقیقه و 13 ثانیه