تبلیغات

وبلاگicon
http://www.gharibmadine.ir/google50c623b70dd80a90.html ; حـــســـنـــــیــــه غـریب مدیـنـه تـهـران - اشعار شب هفتم(حضرت علی اصغر(ع))
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

حـــســـنـــــیـــــه غــــــــــریــــــــب مدیـــــنــــه تــــهــــران
سخنران:استاد علی عامری
مداحان کربلایی وحیدطاهری
و کربلایی نویدطاهری
میعادگاه:
خیابان شهیدان حسنی(قلعه مرغی)انتهای کوچه شهید راسخ دست چپ،پلاک ۲٨
حسنیه غریب مدینه تهران
دوشنبه شب ها ساعت20:30
www.gharibmadine.ir
این وبلاگ در صدد این است که مقالات،حکایات،روایات،احکام ودستورات واقعی دین اسلام ،همراه بابررسی موضوعات اجتماعی،اخلاقی،سیاسی وخانواده راباشیوه ای جالب، دراختیارهمگان قرارداده ،بلکه بتوانیم درجهت تنویر افکارعمومی ونمایش جلوه هایی ازاسلام ناب قدمی برداریم.به همین دلیل خودراازنظرات وانتقادات شماعزیزان بی نیاز نمی دانیم.
التماس دعا
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
لوگوی دوستان
پخش زنده حرم ها
پخش زنده حرم
کاربردی
ابر برچسب ها


اشعار شهادت حضرت علی اصغر علیه السلام

***

لب تر كن از پیاله ی كوثر توهم برو
 
برخیز علی اصغر خیبر تو هم برو
 
از صبح گریه كردی و دل شوره داشتی
 
دیدی رسید نوبتت اخر توهم برو
 
شش ماه میشود به تو من خو گرفته ام
 
باشد، عصای پیری مادر توهم برو
 
فكر دل شكسته ی عمه نمی كنی؟
 
كم بود داغ قاسم و اكبر؟ تو هم برو
 
هر شعبه ی سه شعبه برای تو نیزه ایست
 
در بزم تیرو نیزه و خنجر توهم برو
 
بعد از عموت ماندت اصلا ً صلاح نیست
 
او رفت پیش ساقی كوثر توهم برو
 
تا خیمه ها هنوز به غارت نرفته است
 
قبل از شروع معركه بهتر.... تو هم برو

***

هر روز می سوزی و خاکستر نداری

تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری

"خورشید بر نی بود" و حق داری بسوزی

دیدی به جز او سایه ای بر سر نداری

برگشته ای؛ این را کسی باور نمی کرد

برگشته ای؛ این را خودت باور نداری

می خواهی از بغض گلوگیرت بگویی

از لایی لایی واژه ای بهتر نداری

هر بار یاد غربت مولا می افتی

می سوزی از این که علی اصغر نداری

این غم که طفلی که بغل داری خیالی ست

«سخت است آری سخت تر از هر نداری»*

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم

یک وقت دست از لای لایی برنداری



***

تو را به جان عزیزت بخواب عزیز دلم

ببین که حال دلم شد خراب عزیز دلم

نفس نفس نزن این گونه ای همه نفسم

مکن تو مادر خود را عذاب عزیز دلم

تو رو به قبله شدی از عطش وَ می گردد

برای تو جگر آب، آب عزیز دلم

هنوز راه نیفتاده ای مبارز من

مکن برای شهادت شتاب عزیز دلم

بگو که تیر سه شعبه میان این همه یل

تو را نموده چرا انتخاب عزیز دلم؟

نگو که می شود آخر محاسن بابا

به خون حلق ظریفت خضاب عزیز دلم

نشد دعای دلم مستجاب اما

دعای حرمله شد مستجاب عزیز دلم



***

لب لب مکن که این جگرم تیر می کشد

پنجه مکش به سینه تف دیده کویر

ناخن مگر ز سینه کمی شیر می کشد

در کودکی چه محشری در عشق کرده ای؟

حسرت به عاشقی تو هر پیر می کشد

هر کس قدم به سیر مقامات تو نهد

کارش در این دیار به تکفیر می کشد

گویا شنیده شد که خدا هم ز داغ تو

در عرش ناله های فرا گیر می کشد

می دانم عاقبت که سر (چند قطره آب)

کار امام عشق به تحقیر می کشد

با آن که دیر آمدم بالای قبر تو

دیدم پدر ز حنجر تو تیر می کشد

این جسم غرق خون تو و حالت پدر

آن ماجرای کوچه به تصویر می کشد

بو برده دشمنت به گمانم تنت کجاست...

بر روی خاک نیزه و شمشیر می کشد

باور نمی کنم... بدن توست روی نی؟

دشمن میان هلهله تکبیر می کشد

چشمان باز و حنجره ریش ریش تو

حال دل رباب به تحریر می کشد

تا نیزه در گلوی تو جا باز می کند

انگار از وجود من اکسیر می کشد

دیده ببند تا که نبینی عدوی تو

ناموس خانواده به زنجیر می کشد



***

وقتی لبان کوچک تو بی جواب شد

مادر به جای آب، ز شرم تو آب شد

بیهوده پا به سینه ی من می زنی مکوش

پیش لبان خشک تو دریا سراب شد

مثل همیشه بوسه زدم روی گونه ات

اما لبم ز تاول رویت کباب شد

وقتی عمود خیمه ی عباس را کشید

گفتم رباب: خیمۀ عمرت خراب شد

از چشم های حرمله پیداست فکر چیست

مادر دعا نکرده ای و مستجاب شد



***

بر مرکبِ پیمبر اعظم سوار شد

عمامه بست، رو به سوی کارزار شد

زیر عبا گرفت علی را شهِ غریب

با شیرخواره جانب آن قوم خوار شد

گفتند آمده ست به قرآن قسم دهد

پس همهمه گرفت و قُشون بیقرار شد

پس دست بُرد و طفلکِ از حال رفته را

بیرون کشید و خاتم شهر آشکار شد

لب باز کرد تا سخن انشا کند حسین

پس رو برو به مکتبِ داد و هوار شد

چندین سخن ز ماهی و آب فرات کرد

پس با علی سخن ز سر التفاط کرد

چشم سیاه تو چقدر آب می خورد؟

اصلاً شب سیاه مگر آب می خورد؟

شمر و سنان و اَخنس و خولی بهانه است

قتل پدر ز داغ پسر آب می خورد

ای پاره ی دلم سر دستم تکان مخور

الآن لبت ز تیر سه پر آب می خورد

گفتند آمده ست زرنگی کند حسین

جای تو گفته اند پدر آب می خورد

عباس خفته است که برپاست حرمله

این فتنه از خسوف قمر آب می خورد

یا رب ببین که من جگرم را فروختم

تنها ستاره ی سحرم را فروختم



***

تو رفتی مادرت حیران شد ای وای

تمام خیمه ها ویران شد ای وای

مگر تیرسه شعبه خنجری بود

سرت بر پوست آویزان شد ای وای

**

اگر بستند راه چاره ات را

به خون شستند حلق پاره ات را

تسلای دل مادرنموند

شکستند عاقبت گهواره ات را

**

نمودی بر پدر یاری عزیزم

از او کردی طرفداری عزیزم

الهی مادرت دورت بگردد

چه قبرکوچکی داری عزیزم

**

غمت برسینه بردل نیشتر بود

جگر ازدل دل ازاو ریشتر بود

عزیزم با که گویم این مصیبت

قد تیر از قد تو بیشتر بود



***

گهواره خالی می شود با رفتن تو

دیگر نمانده فرصتی تا رفتن تو

حتی خدا با رفتنت راضی نمی شد

عیسای من قربان بالا رفتن تو

هر چیز را هر رفتن نا ممکنی را

می شد که باور کرد الا رفتن تو

وقتی گناهی سر نمی زد از گلویت

یعنی چرا یعنی معما رفتن تو

ای کاش می بردی مرا با چشمهایت

یا اینکه می افتاد فردار رفتن تو

وقتی که پا در عرصه حق می گذاری

فرقی ندارد آمدن یا رفتن تو



***

بر سینه مزن چنگ که تاثیر ندارد

زیرا ز عطش مادر تو شیر ندارد

در خواب تو دیدم که به خون می تپی اما

گفتم به خودم خواب تو تعبیر ندارد

رفتی تو به همراه پدر آب بنوشی

یک جرعه ی آب اینهمه تاخیر ندارد

با او ز چه رو جنگ و عداوت بنمایید

این کودک شش ماهه که شمشیر ندارد

گویید به گلچین که حیا کن تو ز بلبل

گلبرگِ گلوی پسرم تیر ندارد

بر آیه ی یاس گلوی سوره ی اصغر

یک بوسه ی تیر اینهمه تکبیر ندارد

نیزه مزن ای دشمن بی شرم به خاکش

این مصحف پرپر شده تفسیر ندارد



***

كاش این قبر تو گم باشد و پیدا نشود

اگرم شد سر نبش قبر بلوا نشود

از تو گهواره ای مانده ببرندش غارت

ولی ای كاش سر راس تو دعوا نشود

گفته بودم بنشینی به سر تیغ پسر

كه به سرنیزه سر كوچك تو جا نشود

کاش با دیدن تو در همه ی راه علی

بیش از این قامت خم گشته ی من تا نشود ؟

من هنوز از نگه حرمله ها می ترسم

كاش دیگر كسی مشغول تماشا نشود

لب به گریه نكنی باز اگر می خواهی

بوسه ی چوب به لبهای تو پیدا نشود

گر چه خالیست علی جای تو در آغوشم

ولی بهتر كه زآغوشه ی زهرا نشود

غارت اینجا نه فقط درهم و دینار و زر است

كاش این سوخته معجر زسرم وا نشود